شروع دوباره ...

اینجا سالها مال ِ من بود ... من توش می نوشتم ... اصلا اینجا اولین وبلاگی بود که ساختم و نوشتن را شروع کردم ... توش خیلی اتفاق ها افتاد که  بعضی هاش خوب بود و بعضی هاش خوب نبود ... خیلی ها را شناختم که خوب بودند و ماندنی شدند و  خیلی ها را هم کاش نمی شناختم ...

 

 

پ . ن : می دانی ندا ! نمی خواستم اینجوری اینجا دوباره بنویسم ... خیلی قبل تر یادم آمده بود که " صبح ستاره " تو بودی ... اما هر چقدر با خودم کلنجار رفتم نشد حرف بزنم باهات ... این بار اما ، ازت خواستم اینجا را پس بدهی .. اما خوب ... پس ندادی .. دلیلش برام مهم نیست ... عوض شده باشم برای تو یا عوضی ، باز هم فرقی نمی کند ... چون بعد از انهمه اتفاق های عجیب غریب ، من حالا باور دارم که هر کاری از هر آدمی بر می آید ... برای همین خیلی وقت است یاد گرفته ام خودم را درگیر چیزهایی که سر و ته شان معلوم نیست نکنم دیگر ... که خودم را نگران ِ اس ام اس  هایی که باز معلوم نیست حرف ِ حسابشان چیست نکنم ... به اندازهء کافی برای بی گدار به آب زدن های آن روزهام تنبیه و مجازات  شده ام تا امروز  که یاد بگیرم آدم ها فقط از دور دوست داشتنی هستند و نه از نزدیک ... نمی خواستم این جوری اینجا را دوباره داشته باشم ، اما مجبورم کردی ... مجبورم کردی کاری بکنم که سه سال پیش با من کردند و من مات و مبهوت ماندم که چی شده ... هنوز هم نمی دانم آنهمه دشمنی از کجا آمد و برای چه آمد ... به هر حال فقط خواستم بدانی من تمام وبلاگ های ِ دیگرت را  که توی این توکای تنها ساخته بودی ،  " منو می شناسی " ، غریبه تر "  و " تمام شدنی " و  " غریبه " را دیلیت کرده ام ... چون جایشان اینجا نبود ... می دانی ! هنوز که هنوز است جای ِ بعضی کامنت های عریبه ها و یک دوست ها و یکی مثل تو ها و هزار کوفت و زهرمار دیگر  ، توی دلم می سوزد ... جای ِ بعضی ای میل ها و آفلاین ها روی وجودم می سوزد ... اما خیالی نیست ...  من مدتها بود که آدمهای آن روزها را گذاشتم و گذشته ام ... فقط دلم اینجا را می خواست که حالا دوباره دارمش ... شاید هم هیچوقت دیگر اینجا ننویسم ... نمی دانم ... اما همین که می دانم دوباره دست ِ خودم است خیالم را راحت می کند ...  

 

 

شیرین ، تهران ، سی  و یک مرداد هشتاد و نه

 

/ 0 نظر / 11 بازدید