هیچ بارانی اینهمه را نخواهد شست ...

و ما

که به شکل ِ پرنده می میریم

نگاهمان به آسمان

جور ِ دیگریست ...

            شبنم آذر

/ 2 نظر / 12 بازدید
یه غریبه

سلام... مطمئنم یه روز هم من حقیقت و می فهمم، هم تو... خوش به حالت که انقدر زود یادت می ره ادم ها و اینکه مثلا صبح ستاره کی بود و ... می دونی شیرین؟ هر چند که اسمت شیرین نیست و من همون موقع هم فهمیدم! ولی خب... می دونی؟ برات ننوشتم چون من بیش از 6 ماه می شه که به هیچ کدوم از آی دی هایی که دارم حتی سر هم نزدم... بنابراین پسورد همه شون یادم رفته... می تونی باور کنی، می تونی باور نکنی... مطمئنم که ما هرگز همدیگرو نخواهیم دید، پس دلیلی برای دروغ گفتن یا پنهون کردن حقیقت نیست... اون وبلاگ هایی هم که نوشتی، اصلا یادم نمیاد که مال من بودن یا نه... همه آدمها توو زندگیشون، آدمهایی میان و می رن... گاهی خوب و گاهی هم بد... حالا من همون آدم بد زندگی تو... ولی من نمی گذرم از اینکه به من تهمت بزنی و یا اشتباه فکر کنی در مورد من... امشب اتفاقی اومدم اینجا، به یاد قدیم... یه کم جا خوردم... اما تو است می گی... گاهی وقتا آدم از شناختن بعضی آدمها پشیمون می شه... چون حقیقت بالاخره مشخص می شه... منتظر اون روز می مونم... مثل همیشه برای شادی و سلامتی ات دعا می کنم... خداحافظ...

شاهد

آئینه ها گم نمی شوند ... آئینه های خاک گرفته، آئینه های مات! توکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا...